این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است


می نویسم، پس هستم



بعضی وقت‌ها خدایم را گم می‌کنم. نمی‌دانم چرا باید دائم خدا را صدا بزنی تا جوابت را بدهد تا گمش نکنی. یا خیلی‌وقت‌ها آدم یادش می‌رود صدایش بزند. مگر نباید خدا همیشه خود به خودی حواسش بهمان باشد! یا نه! اگر خودمان بخواهیم حواسش بهمان خواهد بود؟!
نمی‌دانم.
 از این قضایا هیچ وقت سردر نمی‌آورم و سوالات بیشماری در این موارد دارم. می‌گذارم توی کله‌ام بمانند، برای خودشان زندگی کنند. اکثرا زاد و ولد می‌کنند و بیشتر می‌شوند و هیچ وقت هم تمام نمی‌شوند. برای همین به حال خودشان گذاشته‌ام تا همان جا بمانند. 

وقتی خیلی روی مسئله‌ای گیر می‌کنم و راهنمایی ندارم، یا دستی نیست دستم را بگیرد، یا هلم بدهند حتی، به این چیزها اجازه‌ی خودنمایی می‌دهم، به امید اینکه اعجوبه‌ای از میانشان سر برآورد و یا دست بلند کند بگوید: خانم اجازه! من بلدم!
ولی خبری نیست. هیچ خبری نیست. همه ساکت و مودب نشسته‌اند سر جایشان و منتظرند خودم یکیشان را بلند کنم و ازش بخواهم جواب سوالم را بدهد. این کار را هم خودم باید انجام بدهم. 
ولش کنید اصلا! ظاهرا من فقط خودم را دارم و خودم. 
پس بیا بغلم، خودِ خودم! بیا با هم تمام موانع را کنار بزنیم و بریم جلو.
بزن بریم.




اینجا چیزی که داریم یک خرس خیاط درست و حسابی است که امروز توانایی دوخت لباسی زیبا را در خود کشف کرده است. خرس خیاط از بس هیجان زده است تمام روز را کار کرده است روی لباس جدید. سر شانه های لباس دوخته شده است اما فقط خود خرس خیاط می داند که این لباس است. هر کس که نگاه کند یک پارچه ی سیاه و سفید با لکه های آبرنگی می بیپند که بیشتر شبیه کیسه ی برنجی است تا لباس با مدل جدید. 

خرس خیاط هم چون دل توی دلش نیست به نظرات عجولانه ی دیگران وقعی نمی گذارد و می رود پی مهیا کردن وسایل مورد نظر دیگر که مهمترینش ایده و فکر است و بعد پیاده کردن ایده روی پارچه. که کار، کار خودِ خودِ خرس خیاط است. بهتر از او کسی نمی تواند ایده اش را اجرا کند.

خرس خیاط می داند که عجله هم نباید بکند فقط باید ثابت قدم باشد و در راه نماند. همین کافی است.
خرس خیاط حالا نشسته تا استراحت بین راهی اش را به آخر برساند و دنبال بهترین ها برای ادامه باشد. شور و شعف وصف نشدنی در جانش دویده که به عاشق شدن پهلو می زند. 

این حس ناب را اگر کشف کرده باشید زندگی تان گلباران است با عطر و بوی اردیبهشتی و نوای یپانوی فرانتس لیست. 

زنده باد خلق کردن!


هوا جوری گرم  و شرجی شده که آدم احساس می کنه الان است که دنیا بترکد از گرمای زیاد یا تبخیر شود و برود قاطی عدم. 

این را گفتم که توجه داشته باشید توی این هوا، مغز آدم کار نمی کند. همه اش خواب است و در چرت خلسه طوری معلق است و نمی داند کی است! چی است! و قرار است چه بشود!!! چه برسد به اینکه بتواند از خودش نظریه و چرت و دل نوشته ساطع کند.

بعد انتظار دارید من بتوانم به ذهنم نظم بدهم، موضوع پیدا کنم و تازه از آن موضوع اینجا چرت و جفنگ بنویسم!! به نظرم توقع زیادی نیست برای شمایی که در خنکای کولر گازی نشسته ای و مرا می خوانی! 
راست میگی اصلا توقع زیادی نیست! قبول دارم. ولی مخ من در پی نوشتن های مکرر در جاهای دیگر ته کشیده و هیچی نمونده برای این سبک نوشتن وبلاگی.

فکر کنم باید درِ اینجا را تا مدتی نامشخص تخته کنم و بذارم محل زندگی موش های بی خانمان باشد.چرا ؟ چون موش ها هم گناه دارند. البته قول میدم زود به زود بهشون سر بزنم یک وقت از مهربانی من سواستفاده نکنن اینجا را مثل پایه پایه چوبی مبل بجوند. 
:) 


اگر زمانی برسد که من بخواهم به شیئی تبدیل شوم، نمی دانم چه چیزی را انتخاب کنم.
 چیزی باشم که زیاد استفاده می شود یا برعکسش!!! اینکه زیاد استفاده شوی مستهلک می شوی و متعاقبش سر از زباله دان در خواهی آورد. و اگر استفاده نشوی احساس بی مصرف بودن دست از سرت نمی دارد. 
یک شیئی گران قیمت بودن شاید بهتر از وسیله ای ارزان و فراوان است. مثل انسان. 
نمی دانم چرا همه چیز این دنیا و زندگی نمونه ای کوچک از انسان است. لعنتی به هر چیز فکر می کنی، هر خیالی برای خودت می بافی می رسی این آدم پیچیده در بغرنج ترین مسائل و شگفتی ها. 
نمی شود از این آدم گُه گرفته فرار کرد! نمی شود کاری کرد که انسان را دور انداخت و انسانی نو ساخت، یا برش گرداند به تنظیمات کارخانه!  

من اینجا، لااقل در این بداهه نویسی، انسان را نادیده می گیرم و خیالم را کامل می کنم.
 

فکر کردم گلدان باشم دیدم خیلی رمانتیک خز است و کلیشه ای حال بهم زن.
یا قاشق باشم که آدم ها را سیر می کند ولی دیدم رفتن در دهان این و آن تهوع آور است. بعدش یاد دل و روده ی متهوع انسان افتادم: عق!

یا .
یافتم 
 پنجره بودن خیلی خوب است. 
من می خواهم پنحره باشم. یک پنجره ی معمولی و خوب و رو به پیشرفت.
پنجره بودن خیلی خوب است. بین دنیای دورن و بیرون هستی و از هر دو خبر داری، اجازه می دهی ارتباطی در صورت تمایل طرفین بین آنها برقرار شود. 
و کلی چیزهای باحال در خیال دارم تا وقتی پنجره شدم از آنها لذت ببرم.


تصویب شد:
من پنجره ام! 

 

خرس خیاط این روزها احساسات متناقضی دارد. بعضی وقت ها حالش از زندگی بهم می خورد و یک ساعت بعدش عاشق زندگی است ؛ با احتیاط از خیابان می گذرد، قرص هایش را سروقت می خورد، درد پایش را درمان می کند و فکر می کند نکند ام اس گرفته باشد!

اینقدر دنیایش پیچاپیچ شده، گره افتاده به نخ زندگی اش، سوراخ سوزن خیاطی تنگ تر شده که احساس خفگی به او دست می دهد. 
شاید این هوای گرم بی تربیت هم، دستی در این تنگنا داشته باشد. شاید این ضعف جسمی هم یک پس گردنیی به روال زندگی اش زده باشد که اینقدر تلو تلو خوران سعی در ثبات دارد. 

خلاصه که خودش هم نمی داند خاک رسی که برای ساخت مجسمه گرفته، به سر بگیرد یا خاک گلدان حسن یوسفی که از بالای بالکن افتاد و شکست!!!


لازم به ذکر است مغازه ی لباس فروشی خرس خیاط هنور مشتریِ بخر ندارد. یعنی مراجع دارد ولی خریدار نیست.می آیند یک نگاهی به لباس های خرسی می اندازند و می روند جای دیگر خرید می کنند. خودش با چشم های خودش دیده است. همین موضوع سهم بزرگی در حالت های متضاد خرس خیاط دارد. 

الان که دارم این بداهه را می نویسم، فکر می کنم باید این موضوعات را لیست کنم و بدهم خرس خیاط تا دردش را بهتر درمان کند. 
فکر می کنم شاید خودش این ها را در کشوی دخل مغازه اش دارد ولی قدرت تغییر ندارد. هرچند حیوان پرزوری است و قدرتمند. چه فایده وقتی نمی تواند پازل احساساتش را درست سرجای معقولش بگذارد و مثل بقیه ی آدم های این دنیا رفتار کند!

 آخر چه سودی عایدت می شود که بخواهی متفاوت باشی خرس خیاط عزیزم!!!






دیدید وقتی آدم برای زندگیش برنامه ریزی می‌کنه و همه چی مطابق میل و برنامه و همه چی اوکی پیش میره چه حس نابی دارید!! من الان همان حس را دارم. ولی تجربه و این زمان لعنتی ثابت کرده خیلی هم این روند قشنگ ادامه نخواهد داشت و همه این بهم ریختگی ها عامل خارجی دارند. نه کار کار انگلیسی ها باشد. نه، از اون لحاظ. ولی کار کار عوامل خارج از زندگی خیلی شخصی خودم است. 
زن که باشی خیلی به خودت تعلق نداری! منظورم وقت است. وقت من به نسبت سن و جنس و وابستگی در بین اعضا خانواده تقسیم شده است و من خودم این وسط کلم پیچی هستم که به درد سالاد فرانسوی هم نمی خوره. والا! 
چیکار کنم خوب! این خانه از پای بست ویران است! (مثلا تراژدی طور) از پای بست همان جنسم است که مونث شدم و زن شدم و مادر شدم و همسر شدم. برای همین از پای بست ویران است. شاید هم از وقتی که چشم به این دنیا گشوده ام و عقل نداشتم از همان راهی که آمدم برگردم. حالا دقیقا از همان راه هم نباشد مهم نیست. مهم این است که باید برمی گشتم. لعنتی! من اینجا چیکار می کنم! اه

سلام سلام 

خرس خیاط این مدت خیلی چیزها از سر گذرونده و هنوز توی باتلاق اتفاقات دست و پا می زنه اما همه اش بد نبوده و لای به لایش اتفاقات قشنگ و رنگی هم بوده است.  مثل شاخه هایی از درختان که دراز شده اند تا خرس دست بیندازد و خودش را بیرون بکشد. همین می شود دلخوشی برای جنگ با بدی ها و ناملایمات. 

خرس خیاط این مدت چهار کیلو لاغر کرده و حالا کسی جرات ندارد بگوید خرس گنده! 

خرس خیاط این مدت خیاط خانه اش را بیشتر تبلیغ کرده است و خیلی ها فهمیدن واقعا باید بهش توجه کنند و اونایی که توجه نکردن دلشون بسوزه جزغاله بشه که اونو از دست داده اند. خودش که به دردشان نمی خوره بلکه  از محبت و احترام خرس که آدم کوچکی نیست بی بهره می مانند.

 

خرس خیاط کمی احساس غرور می کند چون خیاط خانه اش مشتری های تر و تمیز و شیکی پیدا کرده است می داند لایقتش بیشتر از این هاست. چون خرس صاف و صادقی است برعکس ریخت و قیافه ی عبوسش.

 

خلاصه که سلام سلام سلام 

دوستتون دارم همه آدمایی که خوبید و دنبال خوبی هستید. 

بغل 

بوس

یه بغل دیگه 

بوس بسه

 

 


بعضی دردها هستند که چنان عقده ای و مریض هستند که دست از باز کردن خاطرات تلخ برنمی دارند. در حال باز کردن کاغذ دور خاطرات هم حسابی خش خش راه می اندازند تا ذره ذره از خاطرات را تا زمانی که کاملا نمایان بشه را ببینی و بیشتر دردشو حس کنی. 

بعد خاطره رو عین یک سگ هار کوکی راه می اندازه و باعث یک صحنه گروتسک میشه که تو بدو، خاطره بدو دنبالت! گاهی جاشون عوض میشه و گاهی هم خسته میشن و می شینن یه گوشه کرکری برای هم می خونن. خلاصه که صحنه ی خشن و طنزی می تونه باشه ولی دردش بدجور خوابو ازت می گیره. 

الان با این درد دارم می نویسم . خط و نشون کشیدم برای سگ هار دردم که فردا با قرص های جدید و بی رحم دکتر جدید، نابودش کنم. 
چاره ای برام نذاشته!!! هر چند دردش از مدل شیرین نیست حتی یه دونه شکر هم نمیشه توش پیدا کرد وگرنه بهش ارفاق می کردم و چند روز تحملش می کردم تا خودش خجالت بکشه و بره از جایی که اومده؛ از دل تاریکی های بدنم.

 اینجا یه جور تخلیه گاه روانی منه!
بعد از نوشتن حس و حالم، افکار و تمایلاتم، سبک و رها میشم از قید آنچه که نمی توانم به دست بیارم یا تغییر بدم، یا نابودش کنم. 

 

آنقدر فکر کرده‌ام که ذهنم کوری گرفته است. کوری از مدلِ کوریِ ژوزه ساراماگو؛ ذهنم سفید سفید است. مثل یک بوم نو و پاک. مثل یک دشت برفی سفید. شاید فکر کنید چقدر خوب که یکدست است و بدون پریشانی و آشفتگی. ولی این سفیدی آزاردهنده است. مثل برف که چشم آدم را می‌زند، سفیدی فکر هم، چنان آزاردهنده است که هیچ عینک آفتابی یا طبی برای ذهنم کارکرد مناسب ندارد و جان به لبم کرده است.
 
نمی دانم چطور شد که این سفید پهن شد روی ذهنم. شاید چون افکار و داستان‌هایی که در ذهن داشتم را روی کاغذ آوردم و نوشتم و با لذت چندبار خواندم‌شان. یا شاید چون از خلاء تنهایی‌ام بیرون آمدم و کمی با مردم معاشرت کردم، یعنی خواستم که همنشین باشم و رها کنم فکر کردن به عمق همه‌چیز را!!!

حالا که وسط یک دشت سفید گیر افتاده‌ام، دنبال نقطه‌ای، ناهمواری، لکه‌ای، هر چیزی می‌گردم که چنگ بزنم به آن، خودم را به آن مشغول کنم تا سفیدی کمتر رنج آور باشد. 

.

هیچ‌چیز بی‌دلیل نیست. هیچ اتفاقی را بی‌معنی تصور نکنیم. گاهی خودم را به دست خدا می‌سپارم. خدای مخصوص خودم که شبیه هیچ خدایی که تاکنون شناخته شده نیست. توی قلبم است، به شدت مهربان است و دقیقا مثل خودم است، ولی قادر و توانا. خودم را به دستش می‌سپارم و با خیال راحت گام برمی‌دارم به سوی هدف.
 خدایم با انتخاب انفاقاتی که برایم می‌افتد، آدم‌هایی که سر راهم سبز می‌شوند، خواب‌هایی که می‌بینم، هدایتم می‌کند. وقتی برمی‌گردم و به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم قلبم پر از اطمینان به خدایم می‌شود و نمی‌خواهم یک لحظه هم تنهایم بگذارد. چون اوست که سکاندار کاربلد و بی‌نظیری است برای منِِ نالایق!

.


تبلیغات

محل تبلیغات شما
Akse Aghaye Khamenei
استادسلام مرکز تسهیل خدمات آموزشی درددل احسان محمدی فاضل شیمیست خط خطی رویدادهای دنیای حرم فروشگاه معلم خوانساری گنابادگردی مجله گردشگری saharngh جزوه کنترل پروژه سبزه پرور